تبليغاتX
دهکده ما
 

 

دهکده ما

 

 

خدا را در طبیعت ببین

 

 

             

 

 

درباره وبلاگ

کدخدای ده هستم.
مردادماه میرم تو سی سال.
سعی میکنم آدم خوبی باشم .
نون به نرخ جیبم می خورم .
قانع هستم . اما باز تلاش میکنم.
سرگرمیم : موزیک و وب گردی گاهی هم دوچرخه سواری.
در حال زندگی میکنم و با گذشته قهرم و به آینده امیدوار.
با سیاست کاری ندارم .
از داشته هام لذت میبرم و به نداشته هام فکر نمیکنم.


فهرست اصلی

صفحه اصلی

آدرس ایمیل

آرشیو وبلاگ


نوشته های پیشین

هفته سوم دی 1386

هفته دوم خرداد 1386

هفته چهارم اردیبهشت 1386

هفته دوم اردیبهشت 1386

هفته اوّل اردیبهشت 1386

هفته چهارم فروردین 1386


طراح قالب


  RSS  

POWERED BY
BLOGFA.COM

 

     

امتحان دشوار...

 

چهار دانشجو که به خودشان اعتماد کامل داشتند یک هفته قبل از امتحان پایان ترم به مسافرت رفتند و با دوستان خود در شهر دیگر حسابی به خوشگذرانی پرداختند. اما وقتی به شهر خود برگشتند متوجه شدند که در مورد تاریخ امتحان اشتباه کرده اند و به جای سه شنبه، امتحان دوشنبه صبح بوده است. بنابراین تصمیم گرفتند استاد خود را پیدا کنند و علت جا ماندن از امتحان را برای او توضیح دهند.
آنها به استاد گفتند: « ما به شهر دیگری رفته بودیم که در راه برگشت لاستیک خودرومان پنچر شد و از آنجایی که زاپاس نداشتیم تا مدت زمان طولانی نتوانستیم کسی را گیر بیاوریم و از او کمک بگیریم، به همین دلیل دوشنبه دیر وقت به خانه رسیدیم.».....استاد فکری کرد و پذیرفت که آنها روز بعد بیایند و امتحان بدهند. چهار دانشجو روز بعد به دانشگاه رفتند و استاد آنها را به چهار اتاق جداگانه فرستاد و به هر یک ورقه امتحانی را داد و از آنها خواست که شروع کنند....آنها به اولین مسأله نگاه کردند که 5 نمره داشت. سوال خیلی آسان بود و به راحتی به آن پاسخ دادند.....سپس ورقه را برگرداندند تا به سوال 95 امتیازی پشت ورقه پاسخ بدهند که سوال این بود:
« کدام لاستیک پنچر شده بود؟»....!!!!

 

پاورقی: برگرفته از راه

 

نوشته شده توسط کدخدای ده در ساعت موضوع: | لینک ثابت



قسمت دوم : یه داستان از یه کتاب کهنه...

باباجی به سالهایه خیلی دور رفت وداستانه زندگیشو شروع کرد...

 

21 سالم بود و با داداش و زن داداشم تو تهران در ، خانه ای که دوطبقه بود تو پل چوبی زندگی میکردیم .

آقاجون وعزیز تو آبادان زندگی میکردن ، آقا جون کارمنده شرکت نفت بود .

روزگاره آرومی داشتیم ، سالی یه بار به دیدن آقاجون اینها می رفتیم .

من دانشکده افسری جایی که برادرم بود می رفتم .

...............

زن داداشم (سودابه) یه خواهر داشت به نام رودابه که من رودی صداش می کردم ،از من سه سال بزرگتر بود ،

از زمانی که با سودابه اینها وصلت کرده بودیم

چشمم دنبال رودی بود جرات نداشتم بگم و بخوام . تا اینکه رودی ازدواج کرد .

2سال از این ماجرا میگذشت.

شوهره رودی در تصادفی فوت شد چهلم شوهره رودی تموم شد و رودی اون موقع آبستن بود ،

چون حال خوبی نداشت در بیمارستان بستری شد.

من دورا دور کارهایه رودی رو انجام میدادم ،و تا حدودی به گفته داداشم ، شدم داداشه رودی ،

رودی با یک پسر بانمک به خونه ما اومد ، و جدا بر اینکه مثله یه برادر پشتش بودم اما عاشقانه می پرستیدمش .

علیرضا 2ماهه بود که یکی از همکارای داداشم اومد خواستگاری و با اصراره خانداداش رودی تن به این ازدواج داد.

دوباره من موندم و بدبختی یام . چه به روزم اومده بود خدا می دونست .

یک سال از این قضیه میگذشت ،

شبه چله بود و به گفته خانداداش با یک هندونه راهی خونه بودم .

همش دل آشوب داشتم ، وقتی وارد خونه شدم با صدایه گریه و ناله رودی مواجه شدم ،

که به زن داداش میگفت دیگه خسته شدم چقدر باید زیره مشت و لگده این مرد باشم !

اینقدر قاطی بودم که با کنترل رفتم طبقه بالا و دره اتاقمو قفل کردم .

آخرین باری که از پیشه آقا جون اینا اومده بودم یه شیشه ویسکی با خودم آورده بودم ، اون شب تا حد مرگ خوردم.

فقط یادم میاد فردا صبح با صدایه خانداداش که میگفت: وحید بیا صبحانه .

با سردرد رفتم پایین ، تا چشمم به کله پاچه افتاد ،حالم بهم آشوب شد ، نشستم اما گفتم میل ندارم ،

از سودابه پرسیدم پس کو رودی ؟

زن داداش گفت سردرد داشت خوابیده ، عجب امسال شبه چله ای داشتیم .

سرگرم بازی با علیرضا بودم ، خیلی شبیه رودی بود ، شاید علته دوست داشتنم به خاطره رودی بود.

یه هفته گذشت ، خانداداش شوهره رودی رو به منزل دعوت کرد و خیلی محترمانه طلاقه رودی رو خواست ،

با محبت بسیار رو به رودی کردو گفت با جون و دل مثله خواهرم سرپرستیه تو پسرتو به عهده میگیرم .

رودی بعد طلاق خونه ما نقله مکان کرد ، و تو طبقه پایین یه اتاق به اون دادان .

 

 پاورقی :مرسی دوستم که با نظرهایه مفیدت به من کمک میکنی.

 

نوشته شده توسط کدخدای ده در ساعت موضوع: | لینک ثابت



یه داستان از یه کتاب کهنه............

آخرین باری که به خونه قبلیش رفته بودم یاد آورم شد ،

صبح روزه جمعه ، بارون نم نم میبارید، با هدیه ای که دیروز براش گرفته بودم ، راهی شدم .

کلید درو انداختم ، آهسته داشتم وارد میشدم که صدایه باباجی (پدر بزرگم ) از رویه تراس به گوشم رسید لیلی ..... مجنون بیداره .

آخ دوباره به من گفت لیلی ،چه حرصی می خوردم وقتی باباجی بهم که نوه آخره پسری بودم

و اسممو خودش گذاشته بود امیرارسلان ،،،، بهم بگه لیلی.

هر چند رابطه ما شده بود قصه لیلی ومجنون خانواده.

بیشتر از هرکس بهش نیاز داشتم ، برایه اینکه تنها چیزی که میتونستم با دل و جون نثارش کنم

همین عشقی بود که از خودش بهم رسیده بود.

باباجی رو صندلیه قدیمی و مخصوص خودش نشسته بود ،

من دیوانه اون صندلی بودم از بچگی میگفتم بعد از باباجی من رویه اون میشینم.

..........سلام و صبح بخیر :

باباجی این وقت صبح عاشق شدی اومدی تو تراس ؟

نه ، منتظره لیلی بودم .

راستی تولدتون مبارک ، چند ساله شدی پیره مرد ؟

پیره مرد باباته که تمامه موهاش سپید تر از منه .

ارسلان ، چایی آمادست ،بریز و بیار تو تراس.

اوف چه چاییه قند پهلویی ریختم ، انگار واقعا من لیلی ام و برا خواستگار چایی می برم ، از فکرم ، خندم گرفت.

فکر کن با این قیافه اگه دختر بودم ،حتما می ترشیدم ..

 

خوب ، باباجی امروز برنامه چی داریم ؟ پیاده روی ، ساعت 12 ناهار ، بعد کتاب خوندن من برایه شما.....

نه ارسلان ، امروز می خوام من برات کتاب بخونم ،یه داستان از یه کتاب کهنه .

از خدا خواسته گفتم : ما تسلیم امروز روزه شماست .

باباجی چاییشو تو دستش گرفت و یه چند تایی توت برداشت و رفت ، رفت به سالهایه خیلی گذشته.

 

با ورقی: کوتاه می نویسم که بخونید و نظر بدید. 

 

نوشته شده توسط کدخدای ده در ساعت موضوع: | لینک ثابت



قسمت آخر.

مشنگ جون این مجید با اون مجید خیلی تفاوت داره.......

اومدم با علی حرف بزنم تا سبک بشم ، اما به کلافه گیم اضافه شد .

یه دوش گرفتم ، شاید یه کم آرامش بگیرم. حوصله نداشتم برم دنبال علی . عجب شروع هفته بود برام .

در پارکینگ و تا باز کردم ، خندم گرفت ، عجب تو رو داری علی ! اینجا چیکار می کنی پسر؟

می دونستم دنبال من نمیایی ، من اومدم دنبالت که وجدان درد نشی ، همین خیلی ام دلت بخواد.

ساعت 8 شرکت بودیم دل و دماق کار نداشتم ، اما به ناچار سر جلسه حاظر شدم و ناهار هم چیزی نخوردم ، علی هم به پر و پام نمی پیچید و دائم با تلفن حرف میزد .

ساعت نزدیکه 5 بود و من داغون .

علی گفت من می رم تو هم یه دستی به سر و صورتت بکش و راه بیوفت خیابونا ترافیکه ، بد قول بشی بده هاااااا.

داخل پارکینگ هتل به ساعتم نگاه کردم 6:45 بود . به طرف کافه شاپ حرکت کردم .

از دره ورودیه هتل چشمهام همه جا رو می گشت ، خدا چرا ضربان قلبم اینطوریه .

به طرف میز شماره 20 که از پنجشنبه به هادی دوستم که مدیره کافه شاپ هتل بود و رزرو کرده بودم  رفتم و به انتظار نشستم ، خدا خدا می کردم اما برایه چی نمی دونستم ، ،،

هادی به طرفم اومد و گفت : چطوری پسر، مجید جان خانمی زنگ زد و گفت با میز شماره 20 یه قرار داشته و به اطلاع برسونم که دیر میاد .

هیچ حرفی نداشتم بگم فقط به هادی گفتم یه قهوه با زیر سیگاری بگو برام بیارن .

آنچنان پک به این سیگاره لعنتی می زدم که احساس می کردم آرامش می گیرم .

با صدایی که گفت سلام مجید اینجا چی کار می کنی ؟به خودم اومدم. 

دختر خاله علی ! خدایه من اون اینجا چی کار می کرد ؟ عجب شانسی ، اصلا حوصله نداشتم و برایه اینکه شرش و از سرم باز کنم کفتم با همسره آیندم قرار دارم .

صندلی و کشید و نشست ، اعصبانی گفتم ببین مرجان اگه تمنا بیاد و تو رو اینجا ببینه ناراحت میشه ،خواهش میکنم .

مرجان با بغض گفت : مجید من شرط و باختم وادامه داد ،،، این قضیه ماله چند ماهه پیشه . که عصره جمعه بود.

یادته تو اس ام اس دادی به علی ؟؟؟ گوشیه علی دسته محبوبه بود ، و بلند برایه علی خوند و من هم گوش دادم . تو نوشته بودی اگه پایی بیام دنبالت بریم صفا ! و دومین اس ام اس نوشته بودی دورو برت شماره داری یکم بزارم سره کار ؟

من پیروز از این بولی که تو بهم داده بودی رو به علی کردم و گفتم این همون دوستته که با من دعوا کردی که چرا بهش جوابه رد دادم !

علی به دفاع کردن از تو ادامه داد و به من توپید که خیلیم دلت بخواد، تو اگه زنه زندگی بودی با محبت و گذشت رفتاره مجید و عوض می کردی .

من هم گفتم بهت ثابت می کنم اخلاق عوض شدنی نیست ، و از اونجایی که می دونستم تو همه اتفاقاته زندگی تو به علی می گی ، از پایین بهت زنگ زدیم ، مجید فکر نمی کردم اینطوری بشه و من بد تو این ماجرا................................

وای خدایه من سرم داشت گیج میرفت و دیگه صدایه مرجانو نمی شنیدم . یک لحظه چشام به اشکهایی که می ریخت و سرش پایین بود افتاد ، و تنها کاری که کردم ، اونجا رو ترک کردم.

ساعت 12 شب بود ، وقتی رسیدم خونه ، علی با اعصبانیت که ناراحتی ام بهش وصل شده بود جلویه دربود ، تنها کاری که کردم تو بغلش زار میزدم .....

و تنها چیزی که به گوشم میرسید صدایه علی بود که التماس می کرد منو ببخش و....

این ماجرا ماله 3ساله پیش بود ، و هر وقت من و مرجان یادش می کنیم ،لذت میبریم . ثمره این شرط بندی دختر کوچولویی شد به نامه تمنا.

 

پاورقی: اگه خسته شدید و قسمت آخر طولانی بود . متاسفم .

پاورقی تر :  اگه خوندی .نظر یادت نره ...

 

نوشته شده توسط کدخدای ده در ساعت موضوع: | لینک ثابت



قسمت سوم . یا یکه مونده به آخر.

با دو تا بوق منتظره علی مَشنگ بودم .

 ................

تو راه شرکت ، جریان دیروز و برایه علی گفتم ،

علی ام با خنده گفت: خدا حاجت گرسنه ها رو زود میده .

از دفتر زنگ زدم به تمنا ، اما جرات حرف زدن نداشتم ، آخه مگه می شه آدم ......... فقط با یه صدا ؟!11

ظهر ، دل و زدم به دریا و زنگ زدم ، خدا رو شکر گوشیو خودش برداشت ، اما با تردید گفتم : تمنا !

با یه حال و احوال پرسی ، آغازه دوستیه ما شد .

علی ام شده بود معلم اخلاق من که درست صحبت کنم ، به اصطلاح خودش آدم باشم .

حدود 2ماهی از آشناییه تلفنی ما می گذشت ، به اصرار علی قرار گذاشتیم هم دیگرو ببینیم .

باز عصره جمعه بود و ما برایه فردا ساعت 7عصر قرار داشتیم .

رو تخت دراز بودم و قاطی . فکرم مشغوله این همه تغییراتی که تو این اواخر داشتم ، چه روحی ، چه رفتاری . کلی عوض شده بودم .

یاد پارسال افتادم ، به اصراره آقا جون و مامان رفته بودیم خواستگاری ، اونم دختر خاله علی که از سوییس اومده بود ،

مامانم پسندیده بود و ما رفتیم . انقدر باحال، دختریه مسخره رک و رو راست ضد تو خالم و گفت( نه)

اونم به خاطره لهن حرف زدن و رفتارم ، گفت خیلی تفاوت داریم . از اون به بعد در هر مجلسی که اونام بودن ، من تو رفتارم بدتر میکردم .

و همه شاکی بودن . بعد از اون دیگه خاله زاده علی رو ندیدم .( خدا رو شکر )

حالا با این همه تغییرات همه متعجب شدن ، علی که خیلی خوشحاله ، میگه آدم شدی .

وای خدا جون خودمو فردا به تو می سپارم .

.........................

مجید ، مجید بابا بیداری ؟ قبل از اینکه آقا جون حرف بزنه ، گفتم نه خوابم .

عجب خَرَم من ، در اتاقم و آقا جون باز کردو گفت : پسرم خوابه ، بیدار شد می گم امروز حساب ، کتابِ مغازه تعطیل .

وای دنیا رو بهم داده بودن ، از خوشحالی پریدم و ماچش کردم ، آقا جون با اعصبانیت گفت پدر سگ ، من وباش گفتم مجید آدم شد دیگه......

زنگ زدم به علی ، محبوبه گفت تو راه خونه شماست .

از حولم رفتم دم در .

سلام مجنون ،مجید جون گفتم یه روزی سلامَت می کنم ، به من میگی مشنگ؟ ثابت می کنم کی مشنگه.

ای بابا وقت گیر آوردی من دارم دیونه می شم .

چیه ، داری فکر میکنی دختره اگه زشت بود چی ؟ اگه ناقص بود؟ اگه بی خانواده ؟ اگه و اگه هایه دیگه .

ای بابا من به چی فکر می کنم ، تو به چی !

ببین علی من دوسش دارم ، اصلا به اینا فکر نمی کنم ، فکرم به اینه که می خوام خواستگاری کنم ، اگه از دستش بدم .......

خره همون جلسه اول ! تو که با ازدواج مخالف بودی !

مشنگ جون این مجید با اون مجید خیلی تفاوت داره .........

 

 

پاورقی : قسمت بعدی داستان تموم می شه .

تا ورقی : آقا جون ، نظر یادت نره !

با ورقی : با تو بودم نه با آقا جونم .........

 

 

نوشته شده توسط کدخدای ده در ساعت موضوع: | لینک ثابت



اگه خواستی قسمت اول و بخون بعد این قسمت و دنبال کن

 

سلام مجید خوبی ..........

سلام مرسی . قبل از اینکه بپرسم شما !

احواله مامان و بابا رو پرسید و ، بعد گفت مریم هست !

با تعجب گفتم مریم !

مجید تو رو خدا عجله دارم هست یا نیست ؟

تازه دوزاریه مبارکم افتاد ، پسر شکار خودش پیدا شد ،

گفتم نه نیست. مریم اومد بگم کی کارش داشت؟

ای بابا ، مجید خان هر دفعه من و بزار سر کار .

از ترس این که قط نکنه زود گفتم : قسم می خورم آخرین بارم باشه ، تو بگو ، اگه نگی نمی گم به مریم که تو زنگ زدیا .

وای خدا از دست تو، کِی می خوای دست از این کارات برداری ، تمنام .......میگی بهشا من زنگ زدم ، خدافظ.

گوشی رو که گذاشتم و زود شماره تلفنو ذخیره کردم تو گوشیم . یه اس ام اس به علی ذلیل مرده دادم و نوشتم بمیر به توام می گن رفیق !

فکرم قاطی می رفت که چه بهانه ای پیدا کنم برا زنگ زدن . نباید بی گدار به آب می زدم .

تو این افکار داشتم شنا می کردم که با صدای آقا جون ، که داد زد مجید بابا بیداری؟

ای ، خدا روزه جمعه و حساب، کتابای مغازه آقا جون شروع شد. عجب قلطی کردم حسابداری خوندم.

...................................

شنبه کسل کننده ترین روزه کاری ، فکر کنم برایه همه همینطوره .

با بی حوصله گی رفتم دنبال علی (مَشنگ )

یاده ازدواجه کذاییش افتادم ، ما از دوران دبیرستان با هم همکلاس و همسایه بودیم این دوستی ادامه پیدا کرده تا الان .

علی مهندسیه پزشکی خونده و با هم یه شرکت زدیم ، دو سال پیش علی تو تاکسی میشینه و محبوبه ( همسرش) بقل دستش ، آقا دل گرو میده و برای اینکه از دستش نده کارت ویزیتشو می ده به محبوبه و میگه امیدوارم که گذرتون به پزشک نخوره.

محبوبه هم از تو کیفش کارت ویزیتشو در میاره و میگه ، امیدوارم گذره شما هم به ما نخوره .

قیافیه علی دیدنی بوده .خانم ، دکتر تشیف داشتن اونم  متخصص داخلی .

از اون به بعد میگم علی مشنگ . از مهندسی چه ربطی به پزشکی . آخه شدید ضایع کرده بود .

.......................

یادش بخیر دو سال چه زود پرید.

با دو تا بوق منتظره علی مشنگ موندم .

پاورقی : پایان قسمت دوم

 

 

نوشته شده توسط کدخدای ده در ساعت موضوع: | لینک ثابت



2تا نصیحت

 

آنکس که آهسته گام بر می دارد خیلی دور می رود.

یک روز زندگی با روشن بینی ، بهتر از صد سال عمر در تاریکی است.

 

نوشته شده توسط کدخدای ده در ساعت موضوع: | لینک ثابت



2تا اگر

 

 اگر بر نا توان خشمگین شوی دلیل بر این است که قوی نیستی .

 اگر متکبر نباشیم از کبر دیگران شکایت نخواهیم کرد.

 

نوشته شده توسط کدخدای ده در ساعت موضوع: | لینک ثابت



قسمت اول

 

حوصله م سر رفته بود، دفتر تلفن گوشیم و همین طور بالا پایین میزدم تا مخ یکی و بگیرم به کار ، غریبه باشه بهتره ولی با همشون تماس داشتم و به اندازه کافی خالی بندی کرده بودم براشون

، یاد علی افتادم یه اس ام اس توپ زدم ، آخرشم نوشتم اگه پایی بیام دنبالت بریم صفا، از شانس آبگوشتیمون جواب داد خونه مامانی هستیم .

دوباره اس ام اس زدم دورو برت شماره داری یکم بزارم سر کار حال کنم ! در جواب نوشت نه ... دیگه بیشتر کلافه شدم ،بد افتاده بودم تو خط سر کار گذاشتن ،

عصرای جمعه آقا جون خوابی عمیق داره یعنی نفس کشیدن ممنوع ! این قانون خونه ماست خیلی ساله ، تا وقتی عزیز زنده بود جمعه ها خونه عزیز قلقله بود همه بچه ها تو حیاط شیطنت می کردن ، خانم های خانواده هم دست از غیبت بر نمی داشتن تازه از خداشون بود که ما پدر سگا تو حیاط جم شیم و مزاحم صحبتهای اونا نشیم تازه اگر هم کاری داشتیم می گفتن آخه پدر سگ اگه گذاشتی یه کلام با هم حرف بزنیم ، البته راست میگفتن .

پدرا مشغول حرف زدن از باغ و زمین و سیاست قیمت نون و و و .

حالا اون عشق جمعه ها خاک شده ، عزیز همرو با خودش برد. منم ناچارم عصر جمعه تو کف یه سر گرمی بمونم ، نه داداشی نه خواهری .

گوشی هنوز تو دستم بود و فکرم در بچگی ، همین طوری شماره گرفتم الابختکی شماره آخر و صدای زنگ و صدای یه ظریفه ، حول شدم و قطع کردم نه اینکه اصلا تو زندگیم با ظریفه ای حرف نزدم !

یه شماره دیگه و صدایه دیگه ، به این نتیجه رسیدم بی خیال . در و قفل کردم قاچاقی یه سیگار و لب پنجره ، اوف چه حالی ،

رو تختم دراز شدم که تلفن زنگید با بوق سوم گوشی رو برداشتم بفرمایید .....

سلام مجید خوبی ........

 

 پاورقی : از اونجا که داستان طولانی بشه حوصله همه سر میره ، این قسمت اول بود.

 

 

نوشته شده توسط کدخدای ده در ساعت موضوع: | لینک ثابت



سلام بر تو

 

 باغ سبز عشق کو بی منتهاست

 جز غم و شادی در آن بس میوه هاست

عاشقی زین هر دو حالت برتر است

 بی بهار وبی خزان سبز و تر است

 

 

سلام به تو ، به تویی که قدم به این دهکده کوچک گذاشتی

من اینجا کلبه ای کوچک ساخته ام

و میزبان تو دوست خواهم شد

و توای یار دل در این ده نهالی به یادگار برایم بگذار.

 

 

 

نوشته شده توسط کدخدای ده در ساعت موضوع: | لینک ثابت



 

 

 

 

 

 

T E M P L A T E     D E S I G N E D     B Y     H A M E D     A L I V E R D I