|
دهکده ما
خدا را در طبیعت ببین |
||||||||
|
|
|
|||||||
|
درباره وبلاگ
کدخدای ده هستم. فهرست اصلی نوشته های پیشین طراح قالب |
امتحان دشوار...
چهار دانشجو که به خودشان اعتماد کامل داشتند یک هفته قبل از امتحان پایان ترم به مسافرت رفتند و با دوستان خود در شهر دیگر حسابی به خوشگذرانی پرداختند. اما وقتی به شهر خود برگشتند متوجه شدند که در مورد تاریخ امتحان اشتباه کرده اند و به جای سه شنبه، امتحان دوشنبه صبح بوده است. بنابراین تصمیم گرفتند استاد خود را پیدا کنند و علت جا ماندن از امتحان را برای او توضیح دهند. پاورقی: برگرفته از راه
نوشته شده توسط کدخدای ده در ساعت موضوع: | لینک ثابت قسمت دوم : یه داستان از یه کتاب کهنه...
باباجی به سالهایه خیلی دور رفت وداستانه زندگیشو شروع کرد... 21 سالم بود و با داداش و زن داداشم تو تهران در ، خانه ای که دوطبقه بود تو پل چوبی زندگی میکردیم . آقاجون وعزیز تو آبادان زندگی میکردن ، آقا جون کارمنده شرکت نفت بود . روزگاره آرومی داشتیم ، سالی یه بار به دیدن آقاجون اینها می رفتیم . من دانشکده افسری جایی که برادرم بود می رفتم . ............... زن داداشم (سودابه) یه خواهر داشت به نام رودابه که من رودی صداش می کردم ،از من سه سال بزرگتر بود ، از زمانی که با سودابه اینها وصلت کرده بودیم چشمم دنبال رودی بود جرات نداشتم بگم و بخوام . تا اینکه رودی ازدواج کرد . 2سال از این ماجرا میگذشت. شوهره رودی در تصادفی فوت شد چهلم شوهره رودی تموم شد و رودی اون موقع آبستن بود ، چون حال خوبی نداشت در بیمارستان بستری شد. من دورا دور کارهایه رودی رو انجام میدادم ،و تا حدودی به گفته داداشم ، شدم داداشه رودی ، رودی با یک پسر بانمک به خونه ما اومد ، و جدا بر اینکه مثله یه برادر پشتش بودم اما عاشقانه می پرستیدمش . علیرضا 2ماهه بود که یکی از همکارای داداشم اومد خواستگاری و با اصراره خانداداش رودی تن به این ازدواج داد. دوباره من موندم و بدبختی یام . چه به روزم اومده بود خدا می دونست . یک سال از این قضیه میگذشت ، شبه چله بود و به گفته خانداداش با یک هندونه راهی خونه بودم . همش دل آشوب داشتم ، وقتی وارد خونه شدم با صدایه گریه و ناله رودی مواجه شدم ، که به زن داداش میگفت دیگه خسته شدم چقدر باید زیره مشت و لگده این مرد باشم ! اینقدر قاطی بودم که با کنترل رفتم طبقه بالا و دره اتاقمو قفل کردم . آخرین باری که از پیشه آقا جون اینا اومده بودم یه شیشه ویسکی با خودم آورده بودم ، اون شب تا حد مرگ خوردم. فقط یادم میاد فردا صبح با صدایه خانداداش که میگفت: وحید بیا صبحانه . با سردرد رفتم پایین ، تا چشمم به کله پاچه افتاد ،حالم بهم آشوب شد ، نشستم اما گفتم میل ندارم ، از سودابه پرسیدم پس کو رودی ؟ زن داداش گفت سردرد داشت خوابیده ، عجب امسال شبه چله ای داشتیم . سرگرم بازی با علیرضا بودم ، خیلی شبیه رودی بود ، شاید علته دوست داشتنم به خاطره رودی بود. یه هفته گذشت ، خانداداش شوهره رودی رو به منزل دعوت کرد و خیلی محترمانه طلاقه رودی رو خواست ، با محبت بسیار رو به رودی کردو گفت با جون و دل مثله خواهرم سرپرستیه تو پسرتو به عهده میگیرم . رودی بعد طلاق خونه ما نقله مکان کرد ، و تو طبقه پایین یه اتاق به اون دادان . پاورقی :مرسی دوستم که با نظرهایه مفیدت به من کمک میکنی.
نوشته شده توسط کدخدای ده در ساعت موضوع: | لینک ثابت یه داستان از یه کتاب کهنه............
آخرین باری که به خونه قبلیش رفته بودم یاد آورم شد ، صبح روزه جمعه ، بارون نم نم میبارید، با هدیه ای که دیروز براش گرفته بودم ، راهی شدم . کلید درو انداختم ، آهسته داشتم وارد میشدم که صدایه باباجی (پدر بزرگم ) از رویه تراس به گوشم رسید لیلی ..... مجنون بیداره . آخ دوباره به من گفت لیلی ،چه حرصی می خوردم وقتی باباجی بهم که نوه آخره پسری بودم و اسممو خودش گذاشته بود امیرارسلان ،،،، بهم بگه لیلی. هر چند رابطه ما شده بود قصه لیلی ومجنون خانواده. بیشتر از هرکس بهش نیاز داشتم ، برایه اینکه تنها چیزی که میتونستم با دل و جون نثارش کنم همین عشقی بود که از خودش بهم رسیده بود. باباجی رو صندلیه قدیمی و مخصوص خودش نشسته بود ، من دیوانه اون صندلی بودم از بچگی میگفتم بعد از باباجی من رویه اون میشینم. ..........سلام و صبح بخیر : باباجی این وقت صبح عاشق شدی اومدی تو تراس ؟ نه ، منتظره لیلی بودم . راستی تولدتون مبارک ، چند ساله شدی پیره مرد ؟ پیره مرد باباته که تمامه موهاش سپید تر از منه . ارسلان ، چایی آمادست ،بریز و بیار تو تراس. اوف چه چاییه قند پهلویی ریختم ، انگار واقعا من لیلی ام و برا خواستگار چایی می برم ، از فکرم ، خندم گرفت. فکر کن با این قیافه اگه دختر بودم ،حتما می ترشیدم .. خوب ، باباجی امروز برنامه چی داریم ؟ پیاده روی ، ساعت 12 ناهار ، بعد کتاب خوندن من برایه شما..... نه ارسلان ، امروز می خوام من برات کتاب بخونم ،یه داستان از یه کتاب کهنه . از خدا خواسته گفتم : ما تسلیم امروز روزه شماست . باباجی چاییشو تو دستش گرفت و یه چند تایی توت برداشت و رفت ، رفت به سالهایه خیلی گذشته. با ورقی: کوتاه می نویسم که بخونید و نظر بدید.
نوشته شده توسط کدخدای ده در ساعت موضوع: | لینک ثابت قسمت آخر.
مشنگ جون این مجید با اون مجید خیلی تفاوت داره....... اومدم با علی حرف بزنم تا سبک بشم ، اما به کلافه گیم اضافه شد . یه دوش گرفتم ، شاید یه کم آرامش بگیرم. حوصله نداشتم برم دنبال علی . عجب شروع هفته بود برام . در پارکینگ و تا باز کردم ، خندم گرفت ، عجب تو رو داری علی ! اینجا چیکار می کنی پسر؟ می دونستم دنبال من نمیایی ، من اومدم دنبالت که وجدان درد نشی ، همین خیلی ام دلت بخواد. ساعت 8 شرکت بودیم دل و دماق کار نداشتم ، اما به ناچار سر جلسه حاظر شدم و ناهار هم چیزی نخوردم ، علی هم به پر و پام نمی پیچید و دائم با تلفن حرف میزد . ساعت نزدیکه 5 بود و من داغون . علی گفت من می رم تو هم یه دستی به سر و صورتت بکش و راه بیوفت خیابونا ترافیکه ، بد قول بشی بده هاااااا. داخل پارکینگ هتل به ساعتم نگاه کردم 6:45 بود . به طرف کافه شاپ حرکت کردم . از دره ورودیه هتل چشمهام همه جا رو می گشت ، خدا چرا ضربان قلبم اینطوریه . به طرف میز شماره 20 که از پنجشنبه به هادی دوستم که مدیره کافه شاپ هتل بود و رزرو کرده بودم رفتم و به انتظار نشستم ، خدا خدا می کردم اما برایه چی نمی دونستم ، ،، هادی به طرفم اومد و گفت : چطوری پسر، مجید جان خانمی زنگ زد و گفت با میز شماره 20 یه قرار داشته و به اطلاع برسونم که دیر میاد . هیچ حرفی نداشتم بگم فقط به هادی گفتم یه قهوه با زیر سیگاری بگو برام بیارن . آنچنان پک به این سیگاره لعنتی می زدم که احساس می کردم آرامش می گیرم . با صدایی که گفت سلام مجید اینجا چی کار می کنی ؟به خودم اومدم. دختر خاله علی ! خدایه من اون اینجا چی کار می کرد ؟ عجب شانسی ، اصلا حوصله نداشتم و برایه اینکه شرش و از سرم باز کنم کفتم با همسره آیندم قرار دارم . صندلی و کشید و نشست ، اعصبانی گفتم ببین مرجان اگه تمنا بیاد و تو رو اینجا ببینه ناراحت میشه ،خواهش میکنم . مرجان با بغض گفت : مجید من شرط و باختم وادامه داد ،،، این قضیه ماله چند ماهه پیشه . که عصره جمعه بود. یادته تو اس ام اس دادی به علی ؟؟؟ گوشیه علی دسته محبوبه بود ، و بلند برایه علی خوند و من هم گوش دادم . تو نوشته بودی اگه پایی بیام دنبالت بریم صفا ! و دومین اس ام اس نوشته بودی دورو برت شماره داری یکم بزارم سره کار ؟ من پیروز از این بولی که تو بهم داده بودی رو به علی کردم و گفتم این همون دوستته که با من دعوا کردی که چرا بهش جوابه رد دادم ! علی به دفاع کردن از تو ادامه داد و به من توپید که خیلیم دلت بخواد، تو اگه زنه زندگی بودی با محبت و گذشت رفتاره مجید و عوض می کردی . من هم گفتم بهت ثابت می کنم اخلاق عوض شدنی نیست ، و از اونجایی که می دونستم تو همه اتفاقاته زندگی تو به علی می گی ، از پایین بهت زنگ زدیم ، مجید فکر نمی کردم اینطوری بشه و من بد تو این ماجرا................................ وای خدایه من سرم داشت گیج میرفت و دیگه صدایه مرجانو نمی شنیدم . یک لحظه چشام به اشکهایی که می ریخت و سرش پایین بود افتاد ، و تنها کاری که کردم ، اونجا رو ترک کردم. ساعت 12 شب بود ، وقتی رسیدم خونه ، علی با اعصبانیت که ناراحتی ام بهش وصل شده بود جلویه دربود ، تنها کاری که کردم تو بغلش زار میزدم ..... و تنها چیزی که به گوشم میرسید صدایه علی بود که التماس می کرد منو ببخش و.... این ماجرا ماله 3ساله پیش بود ، و هر وقت من و مرجان یادش می کنیم ،لذت میبریم . ثمره این شرط بندی دختر کوچولویی شد به نامه تمنا. پاورقی: اگه خسته شدید و قسمت آخر طولانی بود . متاسفم . پاورقی تر : اگه خوندی .نظر یادت نره ...
نوشته شده توسط کدخدای ده در ساعت موضوع: | لینک ثابت قسمت سوم . یا یکه مونده به آخر.
با دو تا بوق منتظره علی مَشنگ بودم . ................ تو راه شرکت ، جریان دیروز و برایه علی گفتم ، علی ام با خنده گفت: خدا حاجت گرسنه ها رو زود میده . از دفتر زنگ زدم به تمنا ، اما جرات حرف زدن نداشتم ، آخه مگه می شه آدم ......... فقط با یه صدا ؟!11 ظهر ، دل و زدم به دریا و زنگ زدم ، خدا رو شکر گوشیو خودش برداشت ، اما با تردید گفتم : تمنا ! با یه حال و احوال پرسی ، آغازه دوستیه ما شد . علی ام شده بود معلم اخلاق من که درست صحبت کنم ، به اصطلاح خودش آدم باشم . حدود 2ماهی از آشناییه تلفنی ما می گذشت ، به اصرار علی قرار گذاشتیم هم دیگرو ببینیم . باز عصره جمعه بود و ما برایه فردا ساعت 7عصر قرار داشتیم . رو تخت دراز بودم و قاطی . فکرم مشغوله این همه تغییراتی که تو این اواخر داشتم ، چه روحی ، چه رفتاری . کلی عوض شده بودم . یاد پارسال افتادم ، به اصراره آقا جون و مامان رفته بودیم خواستگاری ، اونم دختر خاله علی که از سوییس اومده بود ، مامانم پسندیده بود و ما رفتیم . انقدر باحال، دختریه مسخره رک و رو راست ضد تو خالم و گفت( نه) اونم به خاطره لهن حرف زدن و رفتارم ، گفت خیلی تفاوت داریم . از اون به بعد در هر مجلسی که اونام بودن ، من تو رفتارم بدتر میکردم . و همه شاکی بودن . بعد از اون دیگه خاله زاده علی رو ندیدم .( خدا رو شکر ) حالا با این همه تغییرات همه متعجب شدن ، علی که خیلی خوشحاله ، میگه آدم شدی . وای خدا جون خودمو فردا به تو می سپارم . ......................... مجید ، مجید بابا بیداری ؟ قبل از اینکه آقا جون حرف بزنه ، گفتم نه خوابم . عجب خَرَم من ، در اتاقم و آقا جون باز کردو گفت : پسرم خوابه ، بیدار شد می گم امروز حساب ، کتابِ مغازه تعطیل . وای دنیا رو بهم داده بودن ، از خوشحالی پریدم و ماچش کردم ، آقا جون با اعصبانیت گفت پدر سگ ، من وباش گفتم مجید آدم شد دیگه...... زنگ زدم به علی ، محبوبه گفت تو راه خونه شماست . از حولم رفتم دم در . سلام مجنون ،مجید جون گفتم یه روزی سلامَت می کنم ، به من میگی مشنگ؟ ثابت می کنم کی مشنگه. ای بابا وقت گیر آوردی من دارم دیونه می شم . چیه ، داری فکر میکنی دختره اگه زشت بود چی ؟ اگه ناقص بود؟ اگه بی خانواده ؟ اگه و اگه هایه دیگه . ای بابا من به چی فکر می کنم ، تو به چی ! ببین علی من دوسش دارم ، اصلا به اینا فکر نمی کنم ، فکرم به اینه که می خوام خواستگاری کنم ، اگه از دستش بدم ....... خره همون جلسه اول ! تو که با ازدواج مخالف بودی ! مشنگ جون این مجید با اون مجید خیلی تفاوت داره ......... پاورقی : قسمت بعدی داستان تموم می شه . تا ورقی : آقا جون ، نظر یادت نره ! با ورقی : با تو بودم نه با آقا جونم .........
نوشته شده توسط کدخدای ده در ساعت موضوع: | لینک ثابت اگه خواستی قسمت اول و بخون بعد این قسمت و دنبال کن
سلام مجید خوبی .......... سلام مرسی . قبل از اینکه بپرسم شما ! احواله مامان و بابا رو پرسید و ، بعد گفت مریم هست ! با تعجب گفتم مریم ! مجید تو رو خدا عجله دارم هست یا نیست ؟ تازه دوزاریه مبارکم افتاد ، پسر شکار خودش پیدا شد ، گفتم نه نیست. مریم اومد بگم کی کارش داشت؟ ای بابا ، مجید خان هر دفعه من و بزار سر کار . از ترس این که قط نکنه زود گفتم : قسم می خورم آخرین بارم باشه ، تو بگو ، اگه نگی نمی گم به مریم که تو زنگ زدیا . وای خدا از دست تو، کِی می خوای دست از این کارات برداری ، تمنام .......میگی بهشا من زنگ زدم ، خدافظ. گوشی رو که گذاشتم و زود شماره تلفنو ذخیره کردم تو گوشیم . یه اس ام اس به علی ذلیل مرده دادم و نوشتم بمیر به توام می گن رفیق ! فکرم قاطی می رفت که چه بهانه ای پیدا کنم برا زنگ زدن . نباید بی گدار به آب می زدم . تو این افکار داشتم شنا می کردم که با صدای آقا جون ، که داد زد مجید بابا بیداری؟ ای ، خدا روزه جمعه و حساب، کتابای مغازه آقا جون شروع شد. عجب قلطی کردم حسابداری خوندم. ................................... شنبه کسل کننده ترین روزه کاری ، فکر کنم برایه همه همینطوره . با بی حوصله گی رفتم دنبال علی (مَشنگ ) یاده ازدواجه کذاییش افتادم ، ما از دوران دبیرستان با هم همکلاس و همسایه بودیم این دوستی ادامه پیدا کرده تا الان . علی مهندسیه پزشکی خونده و با هم یه شرکت زدیم ، دو سال پیش علی تو تاکسی میشینه و محبوبه ( همسرش) بقل دستش ، آقا دل گرو میده و برای اینکه از دستش نده کارت ویزیتشو می ده به محبوبه و میگه امیدوارم که گذرتون به پزشک نخوره. محبوبه هم از تو کیفش کارت ویزیتشو در میاره و میگه ، امیدوارم گذره شما هم به ما نخوره . قیافیه علی دیدنی بوده .خانم ، دکتر تشیف داشتن اونم متخصص داخلی . از اون به بعد میگم علی مشنگ . از مهندسی چه ربطی به پزشکی . آخه شدید ضایع کرده بود . ....................... یادش بخیر دو سال چه زود پرید. با دو تا بوق منتظره علی مشنگ موندم . پاورقی : پایان قسمت دوم
نوشته شده توسط کدخدای ده در ساعت موضوع: | لینک ثابت 2تا نصیحت
آنکس که آهسته گام بر می دارد خیلی دور می رود. یک روز زندگی با روشن بینی ، بهتر از صد سال عمر در تاریکی است.
نوشته شده توسط کدخدای ده در ساعت موضوع: | لینک ثابت 2تا اگر
اگر بر نا توان خشمگین شوی دلیل بر این است که قوی نیستی . اگر متکبر نباشیم از کبر دیگران شکایت نخواهیم کرد.
نوشته شده توسط کدخدای ده در ساعت موضوع: | لینک ثابت قسمت اول
حوصله م سر رفته بود، دفتر تلفن گوشیم و همین طور بالا پایین میزدم تا مخ یکی و بگیرم به کار ، غریبه باشه بهتره ولی با همشون تماس داشتم و به اندازه کافی خالی بندی کرده بودم براشون ، یاد علی افتادم یه اس ام اس توپ زدم ، آخرشم نوشتم اگه پایی بیام دنبالت بریم صفا، از شانس آبگوشتیمون جواب داد خونه مامانی هستیم . دوباره اس ام اس زدم دورو برت شماره داری یکم بزارم سر کار حال کنم ! در جواب نوشت نه ... دیگه بیشتر کلافه شدم ،بد افتاده بودم تو خط سر کار گذاشتن ، عصرای جمعه آقا جون خوابی عمیق داره یعنی نفس کشیدن ممنوع ! این قانون خونه ماست خیلی ساله ، تا وقتی عزیز زنده بود جمعه ها خونه عزیز قلقله بود همه بچه ها تو حیاط شیطنت می کردن ، خانم های خانواده هم دست از غیبت بر نمی داشتن تازه از خداشون بود که ما پدر سگا تو حیاط جم شیم و مزاحم صحبتهای اونا نشیم تازه اگر هم کاری داشتیم می گفتن آخه پدر سگ اگه گذاشتی یه کلام با هم حرف بزنیم ، البته راست میگفتن . پدرا مشغول حرف زدن از باغ و زمین و سیاست قیمت نون و و و . حالا اون عشق جمعه ها خاک شده ، عزیز همرو با خودش برد. منم ناچارم عصر جمعه تو کف یه سر گرمی بمونم ، نه داداشی نه خواهری . گوشی هنوز تو دستم بود و فکرم در بچگی ، همین طوری شماره گرفتم الابختکی شماره آخر و صدای زنگ و صدای یه ظریفه ، حول شدم و قطع کردم نه اینکه اصلا تو زندگیم با ظریفه ای حرف نزدم ! یه شماره دیگه و صدایه دیگه ، به این نتیجه رسیدم بی خیال . در و قفل کردم قاچاقی یه سیگار و لب پنجره ، اوف چه حالی ، رو تختم دراز شدم که تلفن زنگید با بوق سوم گوشی رو برداشتم بفرمایید ..... سلام مجید خوبی ........
نوشته شده توسط کدخدای ده در ساعت موضوع: | لینک ثابت سلام بر تو
باغ سبز عشق کو بی منتهاست جز غم و شادی در آن بس میوه هاست عاشقی زین هر دو حالت برتر است بی بهار وبی خزان سبز و تر است
سلام به تو ، به تویی که قدم به این دهکده کوچک گذاشتی من اینجا کلبه ای کوچک ساخته ام و میزبان تو دوست خواهم شد و توای یار دل در این ده نهالی به یادگار برایم بگذار.
نوشته شده توسط کدخدای ده در ساعت موضوع: | لینک ثابت |
|||||||
|
|
|
|
|
|
T E M P L A T E D E S I G N E D B Y H A M E D A L I V E R D I |
|
||